اخبار سینما
موضوعات داغ

نقد سریال Game of Thrones ؛ قسمت سوم، فصل هشتم

اپیزودِ سوم فصل آخرِ «بازی تاج و تخت» (Game of Thrones) که قبل از تماشای این اپیزود به‌طرز خوفناکی و بعد از اتمام تماشای آن به‌طرز افسوس‌برانگیزی «شب طولانی» نام دارد، پارادوکسیکال‌ترین اپیزودِ تاریخ سریال است؛ این لقب قبل از «شب طولانی»، در اختیارِ «آنسوی دیوار»، اپیزود ششم فصل هفتم سریال بود. ولی «شب طولانی» (در طول این نقد هر وقت اسم این اپیزود را می‌آورم، من را در حال نیشخند زدن تصور کنید!) با قدرت رکورددار قبلی را درهم‌ می‌‌شکند و آن را از آن خودش می‌کند. می‌‌دانم، شروع کردن نقدِ «شب طولانی» (نیشخند یادتان نرود!) با زنده کردن یاد و خاطره‌ی منفورترینِ اپیزودِ تاریخ «بازی تاج و تخت» (اگر این اپیزود منفورترین اپیزود سریال برای شما نیست خوش به حالتان، ولی واقعیت این است که اکثریتِ طرفداران و منتقدان این‌طور فکر می‌کنند)، شروعِ امیدوارکننده‌ای نیست. اما راستش را بخواهید بعد از اینکه اتفاقاتِ «شب طولانی» ته‌نشین شدند، چیزی که بیش از همه در ذهنم آژیر می‌کشید «آنسوی دیوار» بود. مسئله این است که از اول هم سرنوشتِ «شب طولانی» با اپیزودهای «هاردهوم»، «نبرد حرامزاده‌ها» و حتی «جنگ دیوار» پیش‌بینی می‌شد. وقتی صحبت درباره‌ی این می‌شد که چه چیزهایی از «شب طولانی» می‌خواهیم، وقتی نوبتِ خیال‌پردازی درباره‌ی چیزهای هیجان‌انگیزی که در «شب طولانی» انتظارمان را می‌کشد می‌رسید، اسمی از «آنسوی دیوار» بُرده نمی‌شد؛ اسم نبردن از «آنسوی دیوار» تفاوتی با اسم بردن از آن به‌عنوان چیزی که «شب طولانی» نباید به آن تبدیل می‌شد نمی‌کرد؛ اسم نبردن از «آنسوی دیوار» عجیب بود. بالاخره اگر یک اپیزود در تاریخِ سریال باشد که رابطه‌ی نزدیک‌تری به «شب طولانی» داشته باشد، اگر یک اپیزود باشد که یک‌جورهایی حکم نسخه‌ی مینیاتوری و جمع و جورتری از سناریوی «شب طولانی» را داشته باشد، «آنسوی دیوار» است. آن‌جا هم برخی از قهرمانان اصلی سریال دور هم جمع شده‌اند و در یک نقطه از جبهه‌شان علیه ارتشِ مردگان دفاع می‌کنند و آن‌جا هم سروکله‌ی اژدهایان پیدا می‌شود تا شاهدِ درهم‌تنیدگی مظهرِ آتش و مظهرِ سرما باشیم و آن‌جا هم قهرمانان به‌جای اینکه به‌طور تصادفی با دار و دسته‌ی وایت‌واکرها برخورد کنند، انتظار رویارویی با آن‌ها را دارند. اما در «هاردهوم»، نه‌تنها جان اسنو تنها شخصیتِ اصلی‌مان است، بلکه وایت‌واکرها هم بی‌خبر از راه می‌رسند و کاراکترها بیش از اینکه قصد دفاع از موقعیتشان در مقابل مردگان را داشته باشند، قصد فرار کردن با قایق در اسرع وقت را دارند و البته خبری از اژدها هم نیست. بنابراین قبل از «شب طولانی»، سؤال این بود که آیا بزرگ‌ترین اکشنِ «بازی تاج و تخت» که از سکانسِ افتتاحیه‌ی سریال منتظرش بوده‌ایم، دنباله‌روی «هاردهوم» خواهد بود یا دنباله‌روی فلسفه‌ی «آنسوی دیوار». یا حداقل این سؤال من بود.

چون «آنسوی دیوار» حکم اپیزودی را داشت که بالاخره افت کیفیتِ سریال که از مدت‌ها قبل شروع شده بود را به ابعادی غیرقابل‌دست‌کم گرفتن و غیرقابل‌زیرسیبیلی‌ردکردن رساند؛ «آنسوی دیوار» اپیزودی بود که بالاخره جداافتادگی دو عنصرِ اصلی «بازی تاج و تخت» که باید درون یکدیگر ذوب شده باشند را افشا کرد. اپیزودی بود که نشان داد «بازی تاج و تخت» حالا به‌جای یک جفت ریل قطار که در راستای یکدیگر به زمین میخ شده‌اند و تا هر جایی که لازم باشد ادامه پیدا می‌کنند و دستشان را مثل دو دوستِ وفادار از روی شانه‌ی یکدیگر برنمی‌دارند، به ریل قطاری تبدیل شده است که هر رشته‌اش به سمت یک مقصدِ متفاوت سر خم کرده است. طبیعتا قطاری که تا حالا بدون مشکل روی این ریل حرکت کرده بود، ناگهان با ریلی روبه‌‌رو می‌شود که هرکدام از رشته‌هایش، چرخ‌های هر سمتِ قطار را به سمتِ مخالف می‌کشد و موجب واژگونی قطار می‌شود. یکی از این رشته‌ها داستانگویی و دیگری جنبه‌ی فنی و پروداکشنش بود. تا وقتی که این دو عنصر، از دیگری جلو نمی‌زدند. یا بهتر است بگویم تا جایی که جنبه‌ی فنی و پروداکشنِ قوی سریال در خدمتِ داستانگویی‌اش بود، اوضاع مرتب بود. اما وقتی که سازندگان فهمیدند که ارائه کردنِ یک اکشنِ بلاک‌باستری خیلی بیشتر از ادامه دادنِ مسیر منطقی داستانگویی طرفدار دارد، آن وقت اوضاع به هم ریخت. و کارمان به «آنسوی دیوار» کشید؛ اپیزودی که انگار یک ساطورِ غول‌پیکر از آسمان فرود آمده‌ بود و وسط این اپیزود فرود آمده بود و آن را به دو قسمت تقسیم کرده بود؛ انگار رشته‌های ریل قطاری که به‌طرز ملایمی در حال فاصله گرفتن از یکدیگر بودند، بالاخره به نقطه‌ای می‌رسند که یکی‌شان نود درجه سر خم می‌کند و مسیرش به سمت شمال را به سمتِ شرق عوض می‌کند و دیگری هم نود درجه سر خم می‌کند و مسیرش به سمت شمال را به سمت غرب عوض می‌کند. نتیجه به اپیزودی منجر شده که اگر بخواهم به کسی که در بیست سال گذشته، اصلا سمت تلویزیون نرفته است نشان بدهم که تلویزیون از چه ابعادِ پروداکشنِ خیره‌کننده و گران‌قیمتی بهره می‌برد، آن را به او نشان می‌دهم و همزمان اگر بخواهم سقوط قدرتِ داستانگویی و از دست رفتنِ چیزی که این سریال را به یکی از بهترین‌های این مدیوم تبدیل کرده بود نشان بدهم، باز از «آنسوی دیوار» مثال می‌زنم.

این همه درباره‌ی «آنسوی دیوار» حرف زدم، چون موقعیتی که الان در رابطه با «شب طولانی» با آن سروکار دارم، حسی که نسبت به «شب طولانی» دارم، سرچشمه‌اش به آن اپیزود برمی‌گردد. «شب طولانی» حلولِ دوباره‌ی «آنسوی دیوار» است و خونِ آن اپیزود در رگ‌هایش جاری است. «شب طولانی» تکرار سخت‌تر تاریخِ بد این سریال است. «شب طولانی» از آنجایی که توسط میگل ساپوچنیک (کارگردان «هاردهوم»، «نبرد حرامزاده‌ها») کارگردانی شده است، از تبدیل شدن به تکرارِ موبه‌موی «آنسوی دیوار» قسر در رفته است. پس برخلافِ «آنسوی دیوار» که هر دوی آلن تیلور به‌عنوان کارگردان و دیوید بنیاف و دی‌.بی‌. وایس به‌عنوانِ نویسندگانش به یک اندازه خرابکاری کرده بودند، اینجا میگل ساپوچنیک است تا حداقل تا نفسِ آخر در مقابلِ حملاتِ بی‌امانِ سناریوی بنیاف و وایس ایستادگی کند، اما همان‌طور که قهرمانان‌مان بعد از یک دنیا کشته دادن و تکه و پاره شدنِ وینترفل به پیروزی رسیدند، ساپوچنیک هم هر چقدر جادو می‌کند درنهایت تنها چیزی که از دستش بر می‌آید با ارفاق کم کردنِ تعداد تلفات و خسارت‌ها است. به خاطر همین دوگانگی وحشتناک است که «شب طولانی» را پارادوکسیکال‌ترین اپیزودِ تاریخ سریال می‌دانم. «شب طولانی» در آن واحد هیجان‌انگیزترین و ناامیدکننده‌ترین، خیره‌کننده‌ترین و ناامیدکننده‌ترین، بزرگ‌ترین و ناامیدکننده‌ترین و نفسگیرترین و ناامیدکننده‌ترین اپیزودِ «بازی تاج و تخت» است. «شب طولانی» در آن واحد در حالی به‌عنوان دستاوردِ دیگری در زمینه‌ی جنبه‌ی فنی «بازی تاج و تخت» به یاد سپرده خواهد شد که همزمان به‌یادماندنی‌ترین اپیزودِ سریال از لحاظ فضاحتِ داستانگویی بنیاف و وایس هم خواهد بود. «شب طولانی» مظهرِ مشکلِ «بازی تاج و تخت» در دنیای پسا-فصل چهارمش است. حداقل در حال حاضر اگر فقط بتوانم یک اپیزود را به‌عنوانِ اپیزودی که بهتر از هر اپیزود دیگری نشان‌دهنده‌ی بلایی که بنیاف و وایس در نبود کتاب‌های مارتین سر این سریال آورده‌اند نام ببرم، «شب طولانی» خواهد بود. بعد از تماشای «شب طولانی» به همان اندازه که خاطراتِ کابوس‌وارم از «آنسوی دیوار» زنده شد، به همان اندازه هم باعث شد تا یاد «بتمن علیه سوپرمن» و توئیستِ نهایی‌اش با محوریتِ نام مشترکِ مادر بروس وین و کلارک کنت بیافتم. بنیاف و وایس رسما با اپیزود این هفته ثابت می‌کنند که چیزی که تا حالا درباره‌اش تردید داشتم، رنگِ واقعیت به خودش گرفته است: آن‌ها زک اسنایدرِ تلویزیون هستند.«شب طولانی» حلولِ دوباره‌ی «آنسوی دیوار» است و خونِ آن اپیزود در رگ‌هایش جاری است

همان‌قدر که «بتمن علیه سوپرمن» حکم پروژه‌ی بسیار موردانتظار (تا حدی که وقوعش غیرممکن به نظر می‌رسید) را داشت که دیدنِ افتادنِ لگوی بتمن و سوپرمن روی یکدیگر در همایش کامیک‌کان کافی بود تا هیجانِ طرفداران را به سقفِ آسمان بچسباند و بعد نتیجه‌ی نهایی، به ملغمه‌ای از تصاویری فک‌انداز اما توخالی تبدیل شده بود؛ همان‌طور که آن فیلم با کشتاری که بتمن راه می‌اندازد، اصولِ شخصیتِ او را صرفا به خاطر اینکه اسنایدر، بتمنِ قاتل را مثل پسربچه‌های ۱۲ ساله‌‌ی عاشقِ خشونت، بیشتر دوست دارد زیر پا می‌گذارد؛ همان‌طور که اسنایدر، سوپرمن را در دومینِ فیلمش می‌کشد تا دوباره در فیلم بعدی زنده کند؛ درست همان‌طور که آن فیلم با توئیست پیش‌پاافتاده‌ای که از ناکجا آباد آمده است، بتمن و سوپرمن را بعد از یک زمینه‌چینی طولانی و یک نبرد کوتاه‌مدت، با هم رفیق می‌کند تا سراغِ دومزدی بروند (همان آنتاگونیستِ بزرگِ کامیک‌بوک‌ها در اینجا در حد یک هیولای صرفا دردسرسازِ معمولِ ده‌ها فیلم کامیک‌بوکی دیگر پایین آمده است)، «شب طولانی» هم وضعیتِ مشابه‌ای دارد. البته که نه آن‌قدر افتضاح، اما الگوی یکسانی را می‌توان در اینجا تشخیص داد. از همان ابتدا، منطق جای خودش را به تمرکز روی هرچه بلاک‌باستری‌تر کردن و «اسپکتکل‌»‌محورتر کردنِ این اپیزود به‌جای روایت داستان ازطریقِ اکشن می‌دهد. نبردی که این همه برایش صبر کرده بودیم، در عرض ۸۰ دقیقه سر و ته‌اش هم می‌آید (بتمن و سوپرمن بعد از کمی مشت‌زنی رفیق می‌شوند) و قهرمانان‌ تمرکزشان را به سمت سرسی لنیستر، دشمنِ ضعیف‌تر و غیرجذاب‌تر از ماجرای اصلی (دومزدی) بر می‌گردانند. قوسِ شخصیتی جان اسنو و دنریس تارگرین به‌دلیل عدم آگاهی نویسندگان این اپیزود درباره‌ی چیزی به اسم سیرِ دراماتیک شخصیت‌پردازی لگدمال می‌شود (قاتل شدن بتمن و مُردن سوپرمن در پایان فیلم دومش به‌جای فیلم دهمش مثل کاری که مارول با «اونجرز ۴» دارد می‌کند) و بعد معرفی کردن یک توئیستِ عجیب و غریب با تبدیل کردن آریا به قاتلِ شاه شب (مارتا). اینکه «بازی تاج و تخت» برخلاف «بتمن علیه سوپرمن» از این همه شخصیت‌های دوست‌داشتنی که سال‌ها جزیی از زندگی بینندگانش بوده‌اند بهره می‌برد کمک می‌کند تا مشکلاتِ این اپیزود برخلافِ فیلم اسنایدر، کمتر به چشم بیایند، قابل‌چشم‌پوشی یا حتی قابل‌‌توجیه کردن باشند، ولی در رابطه با اتفاقی که در «شب طولانی» می‌افتد شاهدِ الگوی مشابه‌ای با «بتمن علیه سوپرمن» هستم. اما اینکه «شب طولانی» دنباله‌روی «آنسوی دیوار» است وقتی بدتر می‌شود که جایگاه این دو اپیزود را با هم مقایسه می‌کنیم؛ دومی در حالی فقط یکی از اپیزودهای سریال است که اولی شاید موردانتظارترین اپیزودِ تاریخ سریال باشد؛ خراب کردنِ دومی شاید قابل‌هضم و قابل‌ترمیم باشد، اما خراب کردن اولی یعنی خراب کردنِ یک عمر زمینه‌چینی بدون قابلیتِ ترمیم.

«شب طولانی» برای من لحظه‌ای بود که آمدنش دیر یا زود داشت اما سوخت و سوز نداشت. همان‌طور که در نقد اپیزود اول هم گفتم، در سریال‌سازی، یک مشکل کوچک در صورتی که جدی گرفته نشود، می‌تواند در طولانی‌مدت به یک گلوله‌ی بزرگِ برف و بعد به یک بهمنِ سهمگین تبدیل شود و همه‌چیز را با خودش خراب کند. بااین‌حال، حتی منی که این‌قدر از «بازی تاج و تخت» دلسرد شده‌ام هم نمی‌توانستم باور کنم که سریال به سمتِ چنین سرانجامی در حرکت است؛ همان‌طور که یک مادر نمی‌تواند مرگِ بدترین بچه‌اش را تصور کند. مخصوصا بعد از اینکه «بازی تاج و تخت» با «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» یکی از قوی‌ترین اپیزودهایش بعد از مدت‌ها را عرضه کرد؛ اپیزودی که بعد از قسمت اول، یا بهتر است بگویم، بعد از هشت اپیزود قبلی‌ سریال، حکمِ کورسویی در ته تونل را داشت. شاید حتی فراتر از کورسو. خیلی فراتر. «شوالیه‌ی هفت‌پادشاهی» مثل خواندن یک فصل از کتاب‌های مارتین بود. اما همزمان در پایانِ نقد اپیزود دوم گفتم که حتی بهترین اپیزود سریال بعد از مدت‌ها هم شامل یک گناه نابخشودی در رابطه با رازِ والدین جان اسنو است؛ گناهی که صحبت درباره‌ی آن را به نقد این اپیزود موکول کردم. شاید چون به ساده‌لوح‌ترین شکل ممکن می‌خواستم یک فرصت دیگر برای جبران به سریال بدهم. «بازی تاج و تخت» در چند فصل اخیر حکم قربانی شکنجه‌گرانی را داشته که او را در یک اتاقِ تاریک به صندلی بسته بودند و ناخن‌هایش را می‌کشیدند و او را زیر مشت و لگد می‌گرفتند. او هنوز زنده بود، اما بالاخره به نقطه‌ای می‌رسد که دیگر بدنش در مقابل درد سِر شده است. و برای شکنجه‌گرهای سادیستی ما، شکنجه کردنِ کسی که دردی احساس نمی‌کند و در خلسه‌ای بین بیداری و مرگ قرار دارد لذت‌بخش نیست. پس، آن‌ها تفنگشان را روی جمجمه‌‌‌اش می‌گذارند و ماشه را می‌کشند. «شب طولانی» جایی است که بالاخره آن گلوله شلیک می‌شود و از وسط جمجمه‌ی «بازی تاج و تخت» عبور می‌کند و به برزخی که در آن دست و پا می‌زد پایان می‌دهد. و خون و مغز و استخوان‌های متلاشی‌شده‌ی سریال را روی دیوار می‌پاشد. راستش «شب طولانی» آن‌قدر در چند سطح مختلف مشکل‌دار است که واقعا نمی‌دانم باید از کجا شروع کنم. اما از واضح‌ترینش شروع می‌کنیم: جنبه‌ی کارگردانی و فنی این اپیزود. اعصاب‌خردکن‌ترین مشکلِ این اپیزود، تاریکی بیش از اندازه‌اش بود. در ابتدا فکر می‌کردم که حتما مانیتورِ من مشکل دارد، اما کافی بود یک سر به شبکه‌‌های اجتماعی بزنم تا متوجه شوم که مشکل، سراسری بود. کار به جایی کشید که حتی فیلمبردار این اپیزود هم مجبور به مصاحبه کردن و ماست‌مالی کردن این مشکل شد.

همان‌طور که در زوم‌کست این اپیزود هم حرف زدیم، عده‌ای ممکن است، تاریکی بیش از اندازه‌ی این اپیزود را به پای واقع‌گرایی‌اش بنویسند. بالاخره داریم درباره‌ی واقعه‌ی «شب طولانی» حرف می‌زنیم؛ آن حسِ شبی ظلمات‌تر از دیگر شب‌های معمولی باید منتقل شود. ولی تا وقتی که چیز مهم‌تری قربانی پایبندی به واقع‌گرایی نشود. اگر در طول این اپیزود هیچکس با هیچکس کاری نداشت و ارتشِ زنده‌ها و ارتشِ مردگان در تاریکی می‌ایستادند و به یکدیگر زُل می‌زدند طبیعتا مشکلی با تاریکی نمی‌داشتم؛ اتفاقا تمرکز روی ظلماتِ مورمورکننده‌ای که وینترفل را به جزیره‌ای در دورافتاده‌ترین نقطه‌ی اقیانوس تبدیل کرده بود، در لحظاتِ آغازین سریال به اتمسفرِ خفقان‌آوری منتهی شده بود. ولی طبیعتا بالاخره این دو ارتشِ بزرگ قرار است در این تاریکی که چشم چشم را نمی‌بیند به هم برخورد کنند. و از لحظه‌ای که این اتفاق می‌افتد، تاریکی بیش از اندازه‌ی این اپیزود به پاشنه‌ی آشیلش تبدیل می‌شود. و از لحظه‌ای که برف و کولاک و مدتی بعد خاکسترها و براده‌های آتش هم به تاریکی اضافه می‌شود، قضیه قمر در عقرب‌تر می‌شود. از قضا قبلا ما شاهد جنگ بلک‌واتر و جنگِ دیوار بوده‌ایم که هر دو در شب جریان دارند، ولی برخلاف جنگ وینترفل، عدم وضوحِ اتفاقاتی که می‌افتند یکی از مشکلاتشان نیست. میگل ساپوچنیک با اپیزودهای «هاردهوم» و «نبرد حرامزاده‌ها» نشان داده است که متود کاری‌اش روی هرچه بیشتر قرار دادنِ بینندگان در خلالِ هرج‌و‌مرج نبرد می‌چرخد. انگار با ترکیبی از فُرم کارگردانی «نجات سرباز رایان»، «۲۸ روز بعد» و سه‌گانه‌ی «بورن» طرفیم. ساپوچنیک می‌خواهد بینندگان کنده شدنِ پوستِ قهرمانانشان را حس کنند؛ می‌خواهد نشان بدهد که حتی قوی‌ترین قهرمانان سریال هم وقتی در بحبوحه‌ی نبرد قرار می‌گیرند، دور خودشان سرگردان می‌شوند و تلوتلو می‌خورند؛ مخصوصا وقتی با نبردی مواجه‌ایم که یک‌طرفش را زامبی‌های سراسیمه و درنده‌خو و شتاب‌زده‌ی «۲۸ روز بعد»‌واری تشکیل داده‌اند که همچون یک سونامی روی دورِ تُند هستند. پس، ریتمِ اکشن خود به خود دو برابر می‌شود. ساپوچنیک برای رسیدن به چنین اکشن بی‌آرام و قراری، از کلوزآپ‌های فراوان و دوربین پُرتکان استفاده می‌کند. هیچکدام از اینها آن‌طور که اسمشان بد در رفته‌اند، بد نیستند و نمونه‌‌ی خوبش را می‌توان در اپیزود «هاردهوم» یافت. ولی این تکنیک وقتی با تاریکی واقع‌گرایانه، برف و کولاکِ کورکننده‌ و تمرکزِ بیش از اندازه‌ی ساپوچنیک روی تصویربرداری اکثر نبردهای تن‌به‌تن با کلوزآپ‌ و دوربین و کات‌های پرتعداد ترکیب می‌شود، به‌جای اینکه به حسِ آشوبِ مدنظرِ کارگردان برسد، به تصاویرِ نامفهومی منجر شده است که دنبال کردنِ اتفاقاتی که در حال وقوع هستند را سخت می‌کند.

مسئله این است که در حال تماشای اکشن، اولین سوالی که بیننده باید بپرسد این است که چه بلایی سر قهرمانم می‌آید، نه اینکه چه بلایی دارد سر کدام قهرمانم می‌آید. اولین سؤال بیننده باید این باشد که قهرمانم از این صحنه چگونه نجات پیدا می‌کند، نه اینکه «این یارو که الان دیدم کی بود؟». باید بدانیم چه اتفاقی دارد می‌افتد، نه اینکه از خودمان پرسیم «داره چه اتفاقی می‌افته؟». بنابراین این اپیزود دچار ازهم‌گسستگی بدی در نتیجه‌ی کارگردانی ساپوچنیک شده است (یک نمونه از پارادوکس‌های این اپیزود که در ابتدای متن گفتم) که سندِ مرگش را امضا کرده است. مسئله این است که تمرکز کردن روی هرج‌و‌مرجِ موقعیت قهرمان در اکشن به‌جای وضوحِ اتفاقی که دارد می‌افتد الزاما اشکالی ندارد. یک نمونه‌اش را می‌توان در صحنه‌ای که جان اسنو در حال له و لورده شدن زیرِ جمعیتِ فشرده‌‌ی سربازانش در اپیزود «نبرد حرامزاده‌ها» است دید. آن‌جا هدفِ صحنه این نیست که «دقیقا» چه اتفاقی دارد می‌افتد. فقط کافی است حسِ ناتوانی و سرگیجه‌ و لگدمال شدن و غرق شدن لای گِل و لای جان اسنو بهمان منتقل شود که می‌شود. در این لحظه دوربینِ پُرتکان و تصاویر نامفهومِ ساپوچنیک به بهترین شکل ممکن، ما را با جان اسنو همراه می‌کند (البته آن‌جا نور روز هم در جذابیتِ این تکنیک بی‌تاثیر نیست). اما این حرکت در «شب طولانی»، شاید به‌دلیل تعداد بالای کاراکترها، پُرهرج و مرج‌تر بودنِ نبرد یا حتی تاریکی جواب نداده است. بنابراین این ازهم‌گسستگی از جایی سرچشمه می‌گیرد که از یک طرفِ فُرم کارگردانی ساپوچنیک کاملا با تمام قوا به این اختصاص دارد تا موقعیتی هرچه تنش‌زاتر و فشرده‌تر برای کاراکترهایش درست کند و از طرف دیگر ما بعضی‌وقت‌ها نمی‌توانیم یک قهرمان اصلی را از یک سیاهی‌لشگر تشخیص بدهیم؛ کار جایی رسیده که باید فرق جیمی و بریین را با حالت موهایشان به زور تشخیص بدهیم. نتیجه به یکی از اعصاب‌خردکن‌ترین اتفاقاتی که در اکشن می‌تواند بیافتد منجر شده؛ به این صورت که بیننده کاملا حس می‌کند چیزی که دارد می‌بیند بسیار هیجان‌انگیز و دیوانه‌وار است، اما همزمان خودِ سریال جلوی ما را از حس کردنِ آن می‌گیرد. تفاوتِ بزرگی بین قرار دادنِ بیننده وسط هرج‌و‌مرج و گم‌نشدن و قرار گرفتن وسط هرج‌و‌مرج و گم‌شدن وجود دارد. تفاوتِ بزرگی بین سوار شدن در ترن هوایی و بستن کمربند ایمنی و سوار شدن در ترن هوایی بدون کمربند ایمنی وجود دارد. در اولی از یک موقعیتِ هولناک، لذت می‌بری و حتی شاید تا مرزِ تصور کردنِ مرگت هم پیش بروی، اما همواره به خاطر کمربند ایمنی‌ای که بسته‌ای، در کنترل موقعیت باقی می‌مانی.مسئله این است که در حال تماشای اکشن، اولین سوالی که بیننده باید بپرسد این است که چه بلایی سر قهرمانم می‌آید، نه اینکه چه بلایی دارد سر کدام قهرمانم می‌آید

ما باید در هرج‌و‌مرج غرق شویم، اما نه آن‌قدر که چیزی به جز هرج‌و‌مرج باقی نمانده باشد. هرج‌و‌مرج تا وقتی اهمیت دارد که بتوانیم تهدیدش روی کاراکترها را تشخیص بدهیم. به‌عنوان یک نمونه‌ی اخیر از رسیدن به اکشنِ پُرهرج و مرج اما منظم و واضح می‌توانم به «مأموریت غیرممکن: فال‌اوت» و صحنه‌ای که تام کروز با موتور سیکلت وارد میدانی پُرترافیک در پاریس می‌شود اشاره کنم؛ صحنه‌ای که در عینِ منتقل کردنِ هرج‌و‌مرجِ موقعیت، خطری که تام کروز را از ویراژ دادن وسط این بلبشو تهدید می‌کند هم منتقل می‌کند. در سکانسِ افتتاحیه‌ی «نجات سرباز رایان» که دیگر مادرِ تمام اکشن‌های آشوب‌زده است، استیون اسپیلبرگ در حالی ساحل اُماها را به جهنمی که مغزِ انسان قادر به پردازش کردنِ آن نیست و در مقابلش به حالتِ اسلوموشن در می‌آید تبدیل می‌کند که همزمان می‌دانی که چه خطری تام هنکس را تهدید می‌کند و با موج‌زدگی‌اش همراه می‌شوی. خودِ «بازی تاج و تخت» چه در اپیزودهای «نبرد حرامزاده‌ها» و «غنایم جنگی» (پلان‌سکانس دویدن جان اسنو و بران وسط هرج‌و‌مرج جنگ) و چه در پلان‌سکانسِ تلوتلو خوردن جان اسنو در وینترفل برای پیدا کردن راهش به سوی شاه شب در «شب طولانی»، نمونه‌ای از آشوبِ منظم را اجرا کرده است، اما در اکثر لحظات این اپیزود از انجامش عاجز است. این مشکلی هم نیست که حل کردنش نیاز به معجزه‌ی الهی داشته باشد. کافی بود ساپوچنیک چندتا مدیوم شات می‌گرفت (مثل صحنه‌ای که سندور و دیگران در حال محافظت کردن از ملیساندرا در حال آتش زدن خندق هستند) یا وضوحِ اکشن را قربانی واقع‌گرایی در نورپردازی نمی‌کرد تا همه‌چیز به مراتب بهتر شود. این اپیزود صحنه‌های خیره‌کننده‌ی متعددی دارد؛ مثل اکستریم لانگ‌شاتِ نزدیک شدن طوفانِ یخ به وینترفل که با دودِ شعله‌های زرد و نارنجی آتش و پروازِ اژدهایان در پهنای آن ترکیب شده و به لحظه‌ای منجر می‌شود که انگار یک آخرالزمانِ فانتزی را در یک نما معنی می‌کند؛ صحنه‌ای که از لحاظ پتانسیلش برای تبدیل شدن به یک تابلوی نقاشی غول‌پیکر با صحنه‌‌ای در «غنایم جنگی» که دروگون در حالتِ دوبعدی از سمتِ چپ قاب وارد می‌شود و قطارِ گاری‌ها را به آتش می‌کشد و از آن سمت راست قاب خارج می‌شود برابری می‌کند؛ یا صحنه‌ای که ویرسیون با آرواره‌ی متلاشی‌شده‌اش به‌طرز سرگردانی در حیاط وینترفل دور خودش می‌چرخد؛ یا صحنه‌‌ی هجوم بُردن دار و دسته‌ی دوتراکی‌ها با آرخ‌های شعله‌ورشان و خاموش شدن یکی‌یکی آن‌ها در تاریکی دوردست؛ یا صحنه‌ی مبارزه‌ی اژدهایان که اگرچه کماکان به خاطر همان قضیه‌ی عدم وضوح، آزاردهنده بود، اما باز برای کسانی مثل من که عاشقِ واقعه‌ی «رقصِ اژدهایان»، جنگِ داخلی تارگرین‌ها هستند و درباره‌ی نبردهای هوایی اژدهایان خوانده‌اند و همیشه می‌خواستند تا نمونه‌ی تصویری‌اش را ببینند عالی بود. باتوجه‌به تمام اینها می‌توان به این نتیجه رسید که «شب طولانی» هرچه از لحاظ داستانی کم داشته، حداقل از لحاظ بصری هیچ کمبودی ندارد.

ولی شخصا باور دارم ابعادِ غول‌آسای جلوه‌های کامپیوتری بدونِ ستون فقراتی از جنسِ داستان و منطق روایی، لحظاتِ خیره‌کننده اما توخالی‌ای بیش نیستند. بنابراین همیشه جلوه‌‌های کامپیوتری کوچک‌تر (مثلا منفجر شدنِ کشتی حاوی وایلدفایر در جنگِ بلک‌واتر) که از ستونِ فقراتِ داستانی محکم‌تری بهره می‌برند، به جلوه‌های کامپیوتری بزرگ‌تری که تنها ویژگی‌شان گردن‌کلفتی‌شان است و هیچ بویی از عقل و هوش نبرده‌اند می‌ارزند. در بازگشت به «بتمن علیه سوپرمن»، این فیلم برای نمونه شاملِ صحنه‌ای است که به خودی خود فک‌انداز است؛ منظورم صحنه‌ای است که بتمن از لبه‌ی دیوارِ یک ساختمان آویزان شده و با شلیک شدنِ هیتِ ویژنِ سوپرمن به سمتش، قلاب‌اندازش را شلیک کرده و جاخالی می‌دهد. امکان ندارد عاشقِ کامیک‌بوکِ «شوالیه‌ی تاریکی بازمی‌گردد» فرانک میلر باشید و با دیدن این صحنه که بازسازی موبه‌موی کاورش است کف و خون قاطی نکنید. ولی الان ما بیشتر این صحنه در «بتمن علیه سوپرمن» را به یاد داریم یا صحنه‌ی جیغ و فریاد کردنِ جوکر در ماشین پلیس در «شوالیه‌ی تاریکی»؟ بدون‌شک دومی. چون اولی یک لحظه‌ی خالی فقط جهت خودنمایی است و دومی به‌طور اُرگانیک از دلِ داستانگویی دراماتیکِ کریس نولان بیرون آمده است. لحظاتِ خفن فقط تا وقتی خفن هستند که از روایتِ خفنی بهره ببرند. بدون‌شک «شب طولانی» سرشار از صحنه‌های خیره‌کننده است، اما به محض اینکه پرده را کنار می‌زنیم و به فراسوی آن‌ها نگاه می‌کنیم با یک فضای خالی روبه‌رو می‌شویم. مثلا همه‌ درباره‌ی خفن‌بودنِ صحنه‌ی خاموش شدنِ آرخ‌های دوتراکی‌ها در تاریکی دوردست صحبت کرده‌اند. روی کاغذ این صحنه‌ وسیله‌ی خوبی برای اثبات کردنِ وحشتِ جنگ و قرار دادنِ قهرمانان از همان بدوِ آغازِ جنگ در موقعیتِ ضعف است. بالاخره چه چیزی بدتر از حذف کردنِ کردن یکی از لشگرهای اصلی قهرمانان، آن هم درست قبل از شروع شدنِ جنگ اصلی. اما به محض اینکه شروع به فکر کردن درباره‌ی این صحنه می‌کنی، این صحنه درست به شکل همان غولی که با فرو رفتن شیشه‌ی اژدها در چشمش فرو ریخت، فرو می‌ریزد. مشکلِ اول این است که هجوم بُردنِ دوتراکی‌ها به درون تاریکی به سوی دشمنی که نمی‌بینند با عقل جور در نمی‌آید. برای متوجه شدنِ حماقتِ نفهته در این حرکت، لازم نیست که متخصص نظامی باشیم. اگرچه دوتراکی‌ها قبلا در اپیزود «غنایم جنگی» نشان داده بودند که پیش‌قراول‌های قدرتمندی هستند، اما نه در مقابلِ ارتشِ سونامی‌وارِ مردگان. کارِ سواره‌نظامِ سبکی مثل دوتراکی‌ها این است که به‌عنوان پیش‌قراول به دلِ دشمن بزنند، آن‌ها را خسته کنند و برگردند. اما این متود دربرابرِ ارتش مردگان جوابگو نیست. اگر دوتراکی‌ها، شوالیه‌های سنگینی مجهز به اسب‌های زره‌ای بودند، هجوم اولشان برای وارد کردن شوک اساسی به دشمن با عقل جور در می‌آمد. ولی با کله فرستادنِ یک سواره‌نظام سبک به سمت ارتشی که هر شوکی که بهشان وارد می‌شود را قورت می‌دهند، به سمت ارتشی که هیچ خستگی و وحشی احساس نمی‌کند احمقانه است.

همان‌طور که متخصصان نظامی بعد از این اپیزود گفتند، استفاده از سواره‌نظام به‌عنوان پیش‌مرگِ ارتش باتوجه‌به تاریخِ خود سریال هم با عقل جور در نمی‌آید. دار و دسته‌ی جان اسنو تا حالا دو بار با رسیدن سواره‌نظام در لحظه‌ی آخر نجات پیدا کرده‌اند؛ حتی اگر رسیدن سواره‌نظام تایوین لنیستر در جنگ بلک‌واتر را هم اضافه کنیم که می‌شود سه بار. چه در نبرد حرامزاده‌ها که ارتشِ جان اسنو تحتِ محاصره‌ی نیروهای رمزی بولتون قرار می‌گیرد و چه در جنگِ آنسوی دیوار که آن‌ها در محاصره‌ی زامبی‌ها قرار گرفته بودند، شوالیه‌های وِیل و دنی و اژدهایانش (نوعی سواره‌نظام) از راه می‌رسند و محاصره را می‌شکنند. پس تا حالا دو بار اهمیتِ حفظ کردن سواره‌نظام برای بعد از شروع شدن جنگ به جان اسنو ثابت شده است. بنابراین از آنجایی که دوتراکی‌ها به‌دلیلِ نوع منحصربه‌فرد دشمنانشان نمی‌توانند با هجوم بردن به آن‌ها و خسته کردنشان و بعد برگشتن مورد استفاده قرار بگیرند، همان‌طور که متخصصان نظامی بعد از این اپیزود گفتند، شاید باید از آن‌ها در جناح‌های چپ و راست استفاده می‌شد تا از کناره‌ها به نبرد اضافه شوند و فشارِ ارتش مردگان روی آویژه‌ها را بگیرند. بنابراین وقتی بزرگ‌ترین جنگجویانِ دنیای سریال به‌راحتی بدون هیچ برنامه و نقشه‌ای در لحظاتِ آغازین اپیزود حذف می‌شوند، راستش دیگر نه می‌توان روی نویسنده‌ها حساب باز کرد و نه روی هوشِ قهرمانان. حذف شدنِ دوتراکی‌ها در صورتی می‌توانست به لحظه‌ی واقعا خوفناکی تبدیل شود که قهرمانان نقشه‌ی هوشمندانه‌ای برای استفاده از آن‌ها کشیده بودند، اما باز دربرابر نقشه‌ی بهترِ شاه شب یا قدرتِ بیشتر ارتشش شکست می‌خوردند. حتی حمله کردنِ دوتراکی‌ها به لشکر لنیسترها در «غنایم جنگی» هم به تنهایی توسط آنها صورت نمی‌گیرد. آن‌ها از حمایتِ هوایی اژدهای دنی بهره می‌برند. دنی در ابتدا با آتشِ اژدهایایش، صفِ دشمن را بهم می‌ریزد و بعد دوتراکی‌ها وارد عمل می‌شوند تا کار را تمام کنند. پس حتی دنی هم از تجربه‌های جنگی قبلی‌اش درس نگرفته است. اینجا دنی صبر می‌کند تا بعد از سلاخی شدنِ دوتراکی‌ها به کمکشان برود. در برنامه‌ی بعد از این اپیزود، بنیاف و وایس می‌گویند که فرستادن دوتراکی‌ها فکرِ دنی بوده است. چه حماقتی! دنی دقیقا چه انتظاری از فرستادنِ دوتراکی‌ها به دل تاریکی داشته است؟ تصمیم ارتش زنده‌ها برای فرستادن دوتراکی‌ها همان‌قدر به‌طرز تابلویی احمقانه بود که پیشنهادِ تیریون برای دزدیدن زامبی. فقط آن یکی دو سالی طول کشید تا بالاخره توسط خودِ سریال تایید شود، این یکی در همین اپیزود تایید می‌شود. قضیه فقط درباره‌ی حذف شدن دوتراکی‌ها نیست، قضیه درباره‌ی احمق جلوه دادن قهرمانان داستان و عدم توانایی بیننده در ارتباط برقرار کردن با رهبرانی که پیش‌پاافتاده‌ترین اصول نظامی را نمی‌دانند است. حذف شدنِ دوتراکی‌ها این‌قدر سریع و این‌قدر بی‌در و پیکر فقط دو دلیل می‌تواند داشته باشد؛ اول اینکه هدفِ نویسندگان از این سکانس، درست همان‌طور که «بازی تاج و تخت» خیلی وقت است به آن تبدیل شده، خلق یک لحظه‌ی خیره‌کننده اما بدون منطق روایی بوده است و دوم اینکه از آنجایی که خرجِ تصویربرداری جنگ‌هایی که شامل اسب می‌شوند خیلی گران تمام می‌شود، سازندگان خواسته‌اند تا هرچه زودتر، از دستشان خلاص شوند.

کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایان‌بندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است. عده‌ای دلیل می‌آورند از آنجایی که همه‌ی ما انتظار رویارویی جان اسنو و شاه شب را داشتیم، کشته شدن او به دست شخص دیگری به جز جان اسنو، غافلگیرکننده‌تر از آب در آمد. و به همین دلیل با نتیجه‌ی بهتری طرفیم. سؤال این است که آیا انتظار ما از رویارویی بتمن و جوکر در پایانِ «شوالیه‌ی تاریکی»، آن را به پایانِ غیرهیجان‌انگیز و نارضایت‌بخشی تبدیل کرده؟ یک نوع غافلگیری داریم که از زمینه‌چینی سرچشمه می‌گیرد و یک نوع غافلگیری داریم که نویسندگان صرفا جهت رودست زدن به بیننده از آستینشان در می‌آورند. کشته شدن شاه شب به دست آریا از نوع دوم است. طرفداران این اپیزود هرچقدر می‌خواهند می‌توانند بگویند که سکانس آریا منطقی است، اما خودِ سازندگان به وضوح در برنامه‌ی بعد از «شب طولانی» می‌گویند که پیش خودشان تصمیم می‌گیرند تا با تبدیل کردن آریا به قاتلِ شاه شب، دست به حرکتِ غیرمنتظره‌ای بزنند؛ غیرمنتظره از وسط داستان ظاهر نمی‌شوند. غیرمنتظره‌ نتیجه‌ی پی‌ریزی داستان به سوی سرانجامی غیرمنتظره است. تا وقتی که با آن غافلگیری روبه‌رو شدی به‌جای اینکه بگویی «این دیگه از کجا پیداش شد»، با کف دست به پیشانی‌ات بزنی و بگویی «چرا این‌قدر احمق بودم». مرگ ند استارک و عروسی خونین در حالی غافلگیرکننده هستند که ناگهان از ناکجا آباد سر در نمی‌آورند. معروف‌ترین دیالوگِ تاریخ سریال جایی است که سرسی به ند استارک می‌گوید: «تو بازی تاج و تخت، یا می‌بری یا می‌میری»، چند اپیزود بعد هشدار سرسی به واقعیت تبدیل می‌شود و ما در پیشانی‌مان می‌زنیم که چرا هشدار سرسی را این‌قدر دست‌کم گرفته بودیم. عروسی خونین در حالی اتفاق می‌افتد که ما قبل از آن می‌بینیم که والدر فری چه پیرمردِ خرفتِ کثیفی است و نگرانی‌های کتلین درباره‌ی تصمیم راب برای ازدواج با تالیسا به‌جای دخترانِ والدر فری را می‌شنویم و حتی قبل از آن، داستان قتل‌عام خاندانِ رِین‌های کستمیر به دست تایوین لنیستر را شنیده‌ایم و حتی قبل‌تر از آن، از سرانجام فاجعه‌بار فرار کردن ریگار با لیانا که منجر به عصبانی شدن رابرت براتیون می‌شود خبردار می‌شویم، پس وقتی عروسی خونین اتفاق می‌افتد، در حالی شوکه هستیم که باتوجه‌به مسیری که پشت سر گذاشته‌ایم، ایستگاه آخر هیچ چیزی به جز عروسی خونین نمی‌توانست باشد. همین که غافلگیری‌های سریال با ند استارک و عروسی خونین به محبوبیتِ غول‌آسایش منجر شد و غافلگیری کشته شدن شاه شب توسط آریا، در بهترین حالت به دو دسته‌گی بین طرفداران و در بدترین حالت به صحبت کردن اکثر طرفداران درباره‌ی مُردن سریالِ دلخواه‌شان منجر شده نشان می‌دهد که یک جای کار در رابطه با این یکی نسبت به قبلی‌‌ها می‌لنگد.

مسئله این نیست که طرفداران چیزی از تشخیص دادن غافلگیری حالیشان نمی‌شود، مسئله این است که طرفداران می‌توانند فرقِ بین یک غافلگیری خوب و یک غافلگیری بد را تشخیص بدهند. دلیل می‌آورند که آریا کل زندگی‌اش را صرف قاتل شدن کرده، اما آریا کل زندگی‌اش را صرف قاتل شدن برای کشتن شاه شب نکرده است. اینکه آریا مهارت‌های کشتن دارد آن را به‌طور اتوماتیک به گزینه‌ی خوبی برای کشتنِ شاه شب تبدیل نمی‌کند. می‌گویند باتوجه‌به اینکه هیچ راه دیگری برای نزدیک شدن به شاه شب به جز مخفی‌کاری وجود نداشت، پس آریا بهترین کسی بود که می‌توانست این کار را انجام بدهد. ولی دلیلش است که از آنجایی که نویسندگان از قبل می‌خواستند کسی به جز آریا توانایی کشتن شاه شب را نداشته باشد، سناریوی این اپیزود را به‌گونه‌ای نوشته بودند که هیچکس توانایی رسیدن به جنگل خدایان را نداشته باشد. رازِ پایان‌بندی رضایت‌بخش این است که نه‌تنها قهرمان باید رابطه‌ی تماتیکِ نزدیکی با آنتاگونیست داشته باشد، بلکه باید در راه شکست دادن او، پوستش کنده شده باشد. جان اسنو در حالی هر دوی این لازمه‌ها را دارد که آریا ندارد. اینکه ویف به‌عنوان یک آنتاگونیستِ دسته سوم نسبت به شاه شب به‌عنوان غول‌آخرِ داستان، دردسرهای بیشتری برای آریا درست کرده است، به خوبی نشان می‌دهد که چقدر آریا به کشمکشی که از حمله‌ی شا‌ه شب سرچشمه می‌گیرد ربط ندارد. یادتان می‌آید چه کسی دستورِ قطع شدن گردن ند استارک را می‌دهد؟ لنیسترها (جافری و سرسی). یادتان می‌آید ند استارک در طول فصل اول در کش و قوس با چه کسی است؟ لنیسترها (سرسی و جیمی). اتفاقی که می‌افتد این است که ناگهان شخص سومی وارد ماجرا نمی‌شود و ند استارک را به کشتن نمی‌دهد. ند استارک و لنیسترها در طول فصل در حال مبارزه هستند و بالاخره یکی‌شان توسط دیگری شکست می‌خورد. و این لحظه تبدیل به یکی از بزرگ‌ترین لحظاتِ تاریخ تلویزیون می‌شود. بدون اینکه شخص سومی در پایان خودش را وسط بیاندازد و بدون اینکه شخص سومی که ربطی به درگیری ند استارک و لنیسترها ندارد، ند استارک را بکشد. همان‌طور که هر کسی به جز لنیسترها در کشتن ند استارک نقش می‌داشت، نتیجه‌ی نارضایت‌بخشی می‌بود، همان‌قدر هم نقش داشتنِ آریا در جمع‌بندی درگیری جان اسنو و شاه شب، نتیجه‌ی نارضایت‌بخشی است. اصلا همین که ما این هفته به جای صحبت کردن درباره‌ی کشمکش درونی شخصیت‌ها (برخلاف جنگ بلک‌واتر و جنگ دیوار) مدام در حال زدن توی سر و کله‌ی یکدیگر درباره‌ی اینکه آیا پریدن انیمه‌ای آریا برای کشتن شاه شب منطقی بود یا نبود صحبت می‌کنیم به خودی خود مهر تاییدی روی تبدیل شدن این سریال به یک بلاک‌باستر بی‌مغز است. اتفاقی که با کشته شدن شاه شب توسط آریا افتاده اما فراتر از به اتمام رسیدن نارضایت‌بخشِ این خط داستانی است، بلکه خراب کردنِ بهترین فصل‌های سریال هم است. کار سریال حالا به جایی رسیده که نه‌تنها در حال حاضر بد است، بلکه فصل‌های خوب سریال را هم بد می‌کند. کشته شدن شاه شب به دست آریا مثال بارزِ به سرقت رفتن پایان‌بندی کشمکش درونی یک شخصیت دیگر به دست شخصیتی است که هیچ ربطی به آن کشمکش نداشته است

تصور کنید با آگاهی از نتیجه‌ی خط داستانی وایت‌واکرها، شروع به بازبینی سریال می‌کنیم. باتوجه‌به چیزی که از آینده می‌دانیم، باتوجه‌به چیزی که در رابطه با بی‌خاصیت‌بودنِ جان اسنو در فینالِ خط داستانی شخصی‌اش می‌دانیم تمام شخصیت‌پردازی‌ها و تقلا کردن‌های جان اسنو در کسل‌بلک و آنسوی دیوار دیگر آن جذابیت همیشگی را نخواهد داشت. البته که از داستانگویی قوی سریال در زمان حال لذت خواهیم بُرد، اما کافی است به سرانجامی که این لحظات به سوی آن در حرکت هستند فکر کنیم تا لذت‌مان در دهان‌مان به خاکستر تبدیل شود. «زمستون تو راهه» شعار تمام متریال‌های تبلیغاتی سریال بود و بارها به شکل‌های مختلفی توسط کاراکترها هشدار داده می‌شد؛ زمستان آمد و در یک ساعت به پایان رسید. همیشه بهمان گفته می شد در زمانی‌که جنگِ بزرگ بین پروردگار روشنایی و تاریکی بی‌پایان از راه برسد، دیگر چه اهمیتی دارد که چه کسی روی تخت آهنین می‌نشیند؛ منظور از تاریکی بی‌پایان، یک ساعت بود. جادوگر و نکرومنسرِ چند هزار ساله‌ای که قرن‌ها در تلاش برای منقرض کردنِ نسل بشر بوده است حتی از وینترفل هم عبور نمی‌کند و در کمتر از یک ساعت شکست می‌خورد. هیچکس در قدمگاه پادشاه و دیگر نقاط جنوب تحت تاثیر این وحشتِ آخرالزمانی قرار نمی‌گیرند. شهرهای اِسوس که احتمالا اصلا باور نخواهند کرد که چنین جنگی صورت گرفته است. ننه‌ی پیر می‌گفت «شب طولانی یک نسل طول کشید. که بچه‌ها به دنیا می‌آمدند، زندگی می‌کردند و در تاریکی می‌مردند»، اما نه این یکی. این یکی یک ساعت بیشتر طول نکشید. یادتان می‌آید در پایان فصل هفتم، نشستن دانه‌ی برف روی دستِ جیمی به این معنا بود که با آمدن وایت‌واکرها حتی جنوب هم در امان نخواهد بود. حالا با بازبینی آن صحنه، دیگر چنین حسی نخواهیم داشت. چیزی که قرار بود «شب طــــولانــی» باشد، بیشتر شبیه «یک عصر تقریبا اذیت‌کننده» بود. حالا بازبینی سریال و تماشای تاکیدش روی وایت‌واکرها، دردناک خواهد بود. چنین چیزی درباره‌ی خط داستانی برن هم صدق می‌کند. برن در طول نبرد وینترفل بی‌خاصیت‌تر از زن و بچه‌هایی که در سردابه‌ها مخفی شده بودند بود. کلِ خط داستانی برن در آنسوی دیوار فقط برای این بود که او رازِ والدین جان اسنو را فاش کند و بعد به‌عنوان طعمه در جنگل خدایان منتظر شاه شب بنشیند. در ابتدای این اپیزود برای لحظاتی انتظار داشتم که شاهد درگیری برن و شاه شب به‌عنوان دو سبزبین قوی در ذهن‌هایشان باشیم؛ یک چیزی در مایه‌های درگیری‌ دیوید هالر و شدوکینگ از سریال «لژیون» (Legion). یا حداقل برن را در حال وارگ کردن به درون اژدهایان و استفاده از آن‌ها ببینیم. اما هیچی به هیچی. سه قسمت آینده را نمی‌دانم، اما برن بعد از مرگِ هودور تا حالا آن‌قدر بلااستفاده رها شده بود که الان که فکر می‌کنم، به‌راحتی می‌شد خط داستانی او را به‌ کلی حذف کرد و به هیچ‌جا برنخورد. مشکل برن از عدم علاقه‌ی سازندگان سریال به عناصرِ جادویی نشئت می‌گیرد. دنیای مارتین در حالی کتاب به کتاب جادویی‌تر و عجیب‌تر و باشکوه‌تر از قبل می‌شود و در حالی خط داستانی برن و کلاغ سه‌چشم یکی از جادویی‌ترین خط‌های داستانی «نغمه‌ی یخ و آتش» است که انگار سازندگان سریال از جادو خجالت می‌کشند یا شاید آن را بچه‌گانه می‌دانند. هرچه هست، سریال به‌طرز سفت و سختی در مقابل جادویی‌‌تر شدن مقاومت کرده است و این به منفعل شدن برن به‌عنوان یکی از کاراکترهای جادویی سریال منجر شده است. برای کسانی مثل بنیاف و وایس که «باحال‌»گرایی و «خفن‌»گرایی را به داستانگویی منطقی ترجیح می‌دهند و دنبال واکنش‌های توییتری بعد از هر اپیزود هستند، به جز این فاجعه چیز دیگری هم انتظار نمی‌رود. من بروم قطعه‌ی «شاه شب» از رامین جوادی را برای صدمین بار گوش کنم! این قطعه، موسیقی پیروزی غم‌انگیز قهرمانان وینترفل در یک قدمی نابودی نیست. این قطعه، موسیقی جان دادنِ غم‌انگیز یک سریال بعد از عبور از تمام خط‌ قرمزهای بدون بازگشت است.

منبع

برچسب ها
نمایش بیشتر

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

دکمه بازگشت به بالا
بستن